
کودک احساس من
آینه را بردار ..... بنگر !
همانی که در آینه می بینی روزگاری بزرگ میشود
قلب پاکش را بر آسمان جای میگذارد به زمین می آید
فتنه ها می انگیزد
میشکند ...... شکسته میشود
دل میبندد .... خراب میشود
عشق میسازد ..... تباه میشود
میرود و سیاه میشود ......
کودک می شنید اراجیف مرا !!! ناگهان به خود آمد
آینه را شکست !
گفت : دیگر نمیبینم !
کودک تو همیشه میخواهد کودک بماند !!
خندیدم و گفتم ..... کاش میتوانست اینگونه باشد
راستش خیلی دوست دارم همون کودک با احساس و پاک باشم ...
کودکی همانند فرشته ایست که به موازات رشد پاها بالهایش تحلیل میرود
|
+| نوشته شده توسط
rainyheart در شنبه پانزدهم مهر 1385
|